باید بگویم جانم هیچ خوب تیستم .
چشم هایم درد میکنند و قلبم تیرانداز ماهری شده چرا که ثانیه به ثانیه تیر میکشد و دردش جانم را به لبم می آورد
امروز صبح وقتی منتظر بودم ساعت یک ربع به هفت شود تا بروم مدرسه ،نشستم و آهنگ بازی قمیشی را گوش دادم . میدانم دوستش نداری ولی بگذار بقیه حرفم را بزنم . توی سرم با خودم حرف زدم و گفتم تورا دوست ندارم از تو متنفرم تو هیچ آدم خوبی نیستی تو لیاقت من را نداری من از تو بدم می آید منو تو به درد هم نمیخوریم برای هم نیستیم تو مرا دوست نداری میخواهی فریبم بدهیبا خودم توی سرم و سر خودم دادکشیدم و هربار صدای جیغ های دختری را که فریاد میزد نه دروغ میگویی پیش از آنکه کاملا از گلویش خارج شوند خفه کردم.
دیوانه بار سمت حیاط دویدم هوا ابری بود و چندتایی گنجشک توی حیاط و روی شاخه های درخت موی توی حیاطمانبالا و پایین میپریدند .
حیاط مستطیلیمان را هزار بار دور زدم ،باد خنکی می آمد اما لذت بخش نبود .
بابا آمد لب پنجره و با تعجب پرسید :(( خوبی بابا جان ؟))نگاهش کردم و لبخند مسخره ای تحویلش دادم وبا همان لبخند مصنوعیم گفتم :((آره))گفت :((چرا اینطوری تو حیاط راه میری ؟))نگاهش کردم و با همان لبخند گفتم :((همینجوری ))
برچسب:
نویسنده: رویا کاظمیان